تبليغاتX
فصل ديگر

متن فیلم مستند گفت و گوی مسعود بهنود با ابراهیم گلستان

بهنود: جامعه روشنفکری شمارو شریک شاه می دید
گلستان: خب به جهنم که می دید

خیلی ها خواسته اند از ابراهیم گلستان فیلم مستند بسازند و گلستان به روال معمول خودش همه را سر دوانده تا سرانجام پذیرفته جلوی دوربین بهنود بنشیند. بخش‌هایی از مصاحبه مفصل مسعود بهنود با ابراهیم گلستان در قالب فیلم مستند ساده‌ای که بنیادش همین گفت و گوست به اضافه تکه‌هایی از برخی از فیلم‌ها. متن زیر پیاده شده این گفت و گو و گفتار فیلم است که بهنود آنها را نوشته و خوانده است.

مسعود بهنود (گفتار متن): مصاحبه با ابراهیم گلستان را از کجا باید شروع کرد؟ قصه نویس، منقد اجتماعی و فیلم ساز؛ به ویژه سازنده فیلم های مستند که هفتاد سال را با چشم باز به دنیا و به تحولات آن دقیق بوده. با وی از هزار نکته می توان گفت و شنید. دراین گفت و گو که در سال 1387 در «ویک هرست پارک»، محل زندگی اودرجنوب جزیره انگلستان فیلم برداری شده از امروز آغاز کرده ایم، ازحال.

مسعود بهنود: اگرالان شما درحال ساختن فیلم مستند بودید چناکه آن موقع برای کیش، مارلیک، برای جواهرات ساختید... اگرالان هم مشغول همون کار بودید برای انرژی اتمی می ساختید؟

ابراهیم گلستان: اگرمی گذاشتند واضحه که می ساختم. اگر می خواستم،اگر پولش رو داشتم. من تا وقتی که پول داشتم این کارها رو می تونستم بکنم. وقتی پول نداشتم که نمی تونستم این کارها رو بکنم...

مسعود بهنود: نه نه،بر فرض اینکه مسائل سرمایه گذاریش حل بود،خود موضوع و فکر برای شما پسندیده بود برای اینکه...

ابراهیم گلستان:خوب طبیعی است که این یک مسئله چیزی هست...یه مساله بحرانی و یک مساله اساسی مملکت است. این ارتباط به سیاست امریکا و انگلیس و آلمان و فرانسه و نمی دونم کی و کی نباید داشته باشه.این فهمه،این شعور است، حالا اگر از این مساله فهم و شعور میخواد استفاده ترکیدنِ بمب بکنند اون یه حرف علی حده است.

مسعود بهنود: یعنی حق مسلم ماست؟

ابراهیم گلستان: حتما حق...مثل اینکه مثلا شما فرض کنید که بیایید مخالفت بخواهید بکنید که کارد تیز کن نباشه چون ممکن است که این کارد رو تیز بکنن سر یک کسی رو ببرن ولی با همین کارد است که شما پوست سیب زمینی رو می گیرید،خربزه رو قاچ می کنید...

مسعود بهنود: خوب جهان می گه می خواید برید بمب اتم بسازید.

ابراهیم گلستان:بله؟

مسعود بهنود: میگن میخواید برید بمب اتم بسازید.

ابراهیم گلستان: خوب هرکی بخواد با شما مخالفت بکنه باید یه چیزی بگه دیگه. هرکسی بخواد حرف بزنه باید یه چیزی بگه.

مسعود بهنود:(گفتار متن) سید تقی،پدر ابراهیم گلستان و مدیر روزنامه گلستان،روحانی زاده متجدد،از ترقی خواهان بعد ازمشروطیت در فارس بود. ابراهیم پسر بزرگ وی، چند سالی بعد از جنگ جهانی اول،در شیراز در میان خبر و حادثه متولد شد. دوران رضا شاهی را بالید.در شهریور بیست، نوزده ساله بود که جنگ جهانی دوم با یورش متفقین، به ایران رسید وگلستان پرید میان حادثات سیاسی و همراه شد با حزب توده مانند نسلی از آرمان خواهان. اما درآنجا هم به حرفه پدری رفت و روزنامه نگاری کرد.

مسعود بهنود (ادامه گفت و گو): یادم افتاد به دوره روزنامه نگاری شما. چون یکی ازچیزهایی که از شما باقی مونده به نظرم میرسه جز اولین بارهایی است که در مطبوعات فارسی راجع به اتم و شکافتن اتم وتصادفات اتمی نوشته شده. مقاله ای است که دیدم از شما چاپ شده در همون پنجاه و چند سال پیش.

ابراهیم گلستان: ببینید، بیشتره، خیلی...سال بیست و پنج چاپ شده.

مسعود بهنود: یعنی پس بنابراین شصت ویک سال پیش. شما برای نوشتن این مقاله چکار کردین. از کجا بلد بودید؟ فیزیک بلد نبودید که.

ابراهیم گلستان (می خندد): اولا یه مقداری شعور لازم است، یک...دوم اینکه من خودم رو توی اتاق...توی خونه ام نشستم ومقدار وحشتناکی هر چیز گیرم می اومد خوندم. خیلی هم مشکل بود هضم و خلاصه کردن اینها. وبعدش هم با کمال شرافتمندی وقتی که این رو نوشتم بردم پهلوی یک استاد دانشگاهی که اصلا متخصص فیزیک مدرن بود و آدم چیزی هم بود...دکتر رادمنش...بردم پیش رادمنش، گفتم آقای دکتر اینو بخون. من تا اونجایی که می تونستم فکر کردم که چی چیه... ولی اصل کار مسائل علمی اش رو دادم به او بخونه. گفتم آقا اینو بخون ببین که من چقدر دارم مزخرف میگم. اون چیزی که من توی اون مقاله خواستم بگم اون بود که... اونوقت تنها یک کشور بمب اتم داشت. تازه مثلا سه چهار ماه بعد از ترکیدن بمب اتم بود گمون می کنم، یه همچین چیزی بود دیگه...این بود که این چیزی نداره. این قابل ترس نیست. وقتی هم که در عهد بوق آتیش درست شد یا مثلا کارد درست شد همین حرف رو میزدن دیگه...

مسعود بهنود: یعنی تمایلات حزبی اتون اینجا دخالت کرده بود.

ابراهیم گلستان: نه،انسان دوستی اش بیش تر است دیگه.

مسعود بهنود: چرا دیگه، بخاطر اینکه...

ابراهیم گلستان: اولا تمایلات حزبی یه چیزخاص ضد اشخاص دیگه نیست...

مسعود بهنود: البته که نیست.

ابراهیم گلستان:...تمایلات حزبی یعنی تمایلات انسان دوستی، یعنی تمایلاتی که به سرنوشت انسانیت ارتباط داره.

مسعود بهنود: یعنی شما تو اون مقاله سعی کردید که اینکه امریکا رسیده به این تکنولوژی رو کوچیک کنید.

ابراهیم گلستان: نه، هرگز. نه،نه،نه....محدود بکنم .چرا کوچیک بکنم؟ بگم که این فقط این نیست که این کارو می تونه بکنه. واین کار بایستی بشه، و این کار رو همه می تونن بکنن. این کارو همه باید بکنن. دیگه همین، تموم شد دیگه.

مسعود بهنود (گفتار متن):گلستان در سال 1326 باز مثل بسیاری از آرمان خواهان از حزب توده دور شد وجدی تر از پیش به ادبیات پرداخت.اولین کتاب او،«آذر،ماه آخر پاییز»در همان زمان منتشر شد.وبعد گلستان با خانواده خود به آبادان رفت.با همسر و دخترش لیلی که بعدها کاوه تنها پسرش هم با آنان پیوست.لیلی و کاوه گلستان هر کدام به نوعی شغل پدر بزرگ و پدر را دنبال گرفتند.گلستان در جنوب ایران برنامه رادیویی تهیه می کرد،عکس می گرفت، و فیلم مستند خبری می ساخت. درجریان نهضت ملی نفت فیلم و عکس های که گلستان گرفت در شبکه های خبری معتبر جهانی پخش می شد؛ تا کودتای 28 مرداد سال 32 و سقوط دولت دکتر مصدق. دادگاه نظامی دکتر مصدق و تحولات سیاسی پس از آن که همه را ضبط کرد.تصاویر دیدنی دوربین گلستان از مصدق در دادگاه نظامی نشان از دلبستگی او به دکتر مصدق به عنوان مظهر آرمان خواهی دارد.

ابراهیم گلستان: وقتی که داشت آزموده ادعا نامه رو می خوند و ضد مصدق حرف می زد رسید به یک آیه. مصدق هم سرش رو گذاشته بود جلو روش. گوش نمی کرد یا گوش می کرد، یعنی من توجه ندارم دیگه .این توی ادعا نامه اش یه آیه از قرآن خوند. این همینطور که سرش رو بلند نمی کرد گفت آقا یعنی چی؟ اون محل نذاشت خواست بخونه. سرش رو بلند کرد گفت آقا می پرسم یعنی چی؟ اونم گفت آقا این آیه قرآن بود. گفت تو که می گی من مسلمون نیستم می خواهی من رو اعدام بکنی برای اینکه مسلمون نیستم برای من بگو آقا یعنی چی؟ برای من توضیح بده که یعنی چی؟ خوب نمی تونست مرتیکه. رییس دادگاه جلسه رو تنفس داد، دید شلوغ میشه اینا.هیچی، رفت. ده دقیقه بعدش جلسه تشکیل شد، آزموده آمدش، دو مرتبه شروع کرد به خوندن همون لایحه... ازپیش تر از اون هم متوقف شده بود دیگه. وقتی به اونجا رسید مصدق حرفی نزد. تکرار کرد. اون هم بازهیچ نگفت. گفت آقا بخون. من هم موقع تنفس رفتم پرسیدم. من هم حالا می دونم که چی چی بوده. خوب این فوق العاده بود دیگه.

مسعود بهنود (گفتار متن): همان کمال طلبی که در دنیای سیاست، گلستان را مجذوب دکتر مصدق می کرد در دنیای ادبیات، نیما، نیمای یوش را مطلوب وی داشت.


ابراهیم گلستان: الان در اختیار شما هست که همه کارهایی که نیما کرده رو بخونید و ببینید...Conception ،مفهوم شعر، توی زبون فارسی،نزد ایرونی اشتباه است. شعر اونه. شعر اونه که حافظ گفته.

مسعود بهنود:و آخر سر نیما گفته.

ابراهیم گلستان:آره.

مسعود بهنود: شعرِ زمانه ماست.

ابراهیم گلستان:تو همه زمانه اشخاصی که شعر گفتند هست...اخوان شعر گفته. سایه، ابتهاج، شعرهای فوق العاده گفته.

مسعود بهنود:نه دیگه چرا جلوی خودتونو می گیرد. بگید فروغ رو.

مسعود بهنود: (گفتار متن) بسیارند که گلستان را به نقدهای او می شناسند. به تندی هایش، به تازیانه گاه بی رحمی که زده است بر روزگار و بر آدمیان. مثل آنچه که درباره احمد شاملو و جلال آل احمد می گوید. هیچ کس از نقد وی مصون نمانده. بزرگ ترها و نام آوران انگار او را بیش تر دعوت به نقد می کنند. حکیم ابوالقاسم فردوسی که گلستان او را شاعر جنگ می داند، ژنوسید، کشتار جمعی.

ابراهیم گلستان: چو ایران نباشد تن من مباد،OK, so much, so good. بدین بوم و بر زنده یک تن مباد.

مسعود بهنود: یعنی وقتی من نیستم هیشکی نباشه.

ابراهیم گلستان: وقتی که ایران نباشه، هیچکس نباشه. پس بدبخت اون یاروهایی که هنوز توی ....هزار سال مونده بود که کشف بشن، در امریکا، هنوز کریستوفر کلمبوس نرفته بود، فلان...سرخ پوست هایی که اونجا بودن، مایاها، ازتک ها.اینا نباشن چون اینجا ایران نیست؟ خوب این حرفها هست دیگه.حالا...در مورد خیلی ها این جوری هست...در مورد همه این شکلی هست. شاهنشاه آریا مهر هم همین طوری چیز بود دیگه. ناصرالدین شاه هم شاه صاحب قران بود...

مسعود بهنود: پس زعم قبول جامعه چی میشه؟

ابراهیم گلستان: نه، نگید این حرف رو. این چیزا به رفراندم ارتباط نداره.

مسعود بهنود: آخه معیار دیگه ای نداریم که آقای گلستان.

ابراهیم گلستان: نداشته باشیم. نداشته باشیم. قضاوت شخصی می کنید ولی.

مسعود بهنود: خوب قضاوت شخصی می کنن آدم ها تعداشون زیاد میشه کسی گنده میشه دیگه.

ابراهیم گلستان: خوب بشه، بشه. درچین هزار و چهارصد ملیون آدم هست. از این هزار و چهارصد ملیون فرض می کنیم درحدود شصت ملیون اش مسلمونه،بقیه هم به مسلمونی اعتقاد ندارن. خوب پس یعنی مسلمونی رد؟ در چین مسلمونی رد.

مسعود بهنود (گفتار متن): استودیوی گلستان وقتی در اواخر دهه سی ساخته شد حادثه ای بود برای سینمای ایران.ابراهیم گلستان،استودیو را جایگاهی می دید برای به فیلم در آوردن آمال و آرمان های خود.می خواست حرف هایش را در قالب تصویر بزند.از پر آوازه ترین محصولات استودیو گلستان فیلم مستند«خانه سیاه است» به کارگردانی فروغ فرخزاد است، فیلمی که گلستان تاکید دارد که همه کار آن را فروغ خود انجام داد،تنها او.

ابراهیم گلستان:نه من،نه فروغ قبلا جذامخونه رو ندیده بودیم. اون یک مرتبه رفت دید. من نرفتم ببینم. بعد اون رفت بسازه. همه کارها رو کرد. فیلمی که آورد از اول تا آخرش مطلقا با conception شخصی خودش... که گفت وگوی ما این بود که ما داریم میریم از یه منطقه ای ناخوش فیلم برداریم. این مملکت ماست. ما این رو بایستی بدون اینکه بگیم این مملکت ماست دربیاریم. این رو من گفتم و اون هم آن را قبول داشت. وقتی هم مونتاز شد آورد که من تماشا بکنم. یه جاش بود... دوجاش بود که نمی شد، یعنی راکورد نداشت، ربط به هم نداشت.

مسعود بهنود:(گفتار متن) گلستان بی اعتنا به تزهای چپ و راست، در کار فیلم سازی مانند قصه نویسی اش خط تعهدی را دنبال می کرد که شباهتی به هواداران هنر متعهد نداشت. ارباب بد و دهقان خوب در آن نبود. شعار درآن داده نمی شد. این تعهدها در کلامی که در فیلم مستند «خرمن»در دهان کدخدا نهاده شده،پیداست. فیلم در اوج اصلاحات ارضی ساخته شده است.

صدای گلستان خارج از قاب (بخشی از مستند «خرمن»):شما اینجا مدرسه دارید؟
کدخدا:نه خیر.خدا پدرت رو بیامرزه. مدرسه نداریم. مدرسه امون کجا بود؟
صدای گلستان:پس بچه هاتون چکار می کنن؟
کدخدا:همینجور بی سوادن. بی سوادِ بدبخت.
صدای گلستان:چیکار می خواهید بکنید براشون؟
کدخدا:هیچی چیکارمی تونیم بکنیم؟...

مسعود بهنود (گفتار متن): گلستان حرف خود را در فیلم های مستند سفارشی هم گفته است. در همه آن فیلم ها با تسلطی که او به کلمه دارد،گفتار متفاوت است. چنانکه در فیلم «آتش».یا در گفتار فیلم مستند «موج و مرجان و خارا»،همان فیلم که هنوز گلستان متاثر می شود وقتی به یاد می آورد که محمدرضا شاه تنها کسی بود که نکته گفتار پایان فیلم را دریافت، آنجا که گلستان نوشته بود «ازاین ثروت جزشیاری کف آلود نصیب مردم نمی شود».

ابراهیم گلستان: رفتم جلو، خیلی چیز کرد، خیلی اظهار خوشحالی کرد و بلند شد و راه افتاد. من هم باید همراه اش می رفتم دیگه. رفتیم، در طول همین...مرتب رفتیم رفتیم...تعریف کرد که اینطوره، اون طوره، اون طوره، خوب...نمی دونم،داشت سبک سنگین می کرد که بگه این حرف رو،نگه این حرف رو،یا چی...بالاخره آخرش همینطور که قدم میزدیم گفت که...واقعا هنوز برای من تاثرآوره. (متاثر می شود)...یه آدم باهوشِ اینجوری که بفهمه وبعد نتونه کار رو اداره بکنه تراژدی شخصی خودشه به هرحال...اقلا تراژدی شخصی خودشه دیگه...به من گفت اما آقای گلستان راجع به اون چیزی که آخر فیلم گفتید شما... «تا وقتی من تو این مملکت هستم و آدمایی مثل شما هستن نمیگذاریم که شیار کف آلود نصیب مون بشه.» من باور کنید هنوز که هنوز هست الان چند سال ازاین واقعه گذشته هنوز از یادآوری این واقعه هم تعجب می کنم و هم ناراحت می شم. جمله اول فیلم این است که «چه می جویی؟». من جواب میدم که «در دیار دریا دورند از غم اندیشه». فکر نمی کنند، غم اندیشه ندارند. دلواپسی اندیشه ندارند. «دردیار دریا دورند از غم اندیشه.نه جویای رازند.نه می سازند.سپرده به تقدیر محیط اند». این که اولش گفته میشه آخرش نتیجه می گیرم که «و ملک مروارید آرمیده و مرجان ما». (متاثر می شود).

مسعود بهنود (گفتار متن): «خشت و آینه» اولین فیلم بلند گلستان در همان استودیو ساخته شد. قصه ای است ساده، روایتی روان با تکنیکی نو. این فیلم درمیان یادگاران ماندگار سینمای جهان جاگرفته است.

بخشی از گفتارهای فیلم «خشت و آینه»:
زن:این یکی اش.عاجزه،زمینگیره.دلش خوشه به نی زدن.اینم یکی دیگه اش.اینم شوهرش ولش کرده.خیلی وقته.آبستنه.پا به زا هم هست اما شوهرش ولش کرده.

مسعود بهنود (گفتار متن): قرار بود دومین فیلم بلند داستانی گلستان هم همانجا ساخته شود.فیلم «دریا» به بازی فروغ فرخزاد وکارگردانی ابراهیم گلستان.فیلمی که روزگار آن را ناتمام گذاشت ودراینجا صحنه هایی از آن را می بینید.این فیلم پیش از این هرگز دیده نشده است.دراین صحنه ها فروغ میدان دار است. میانه دهه چهل، دورانی که به سال های طلایی پهلوی شهرت دارد، اوج خودستایی ونمایش بود. ادبیات کارش افشای همین ستم هاست که آدمیان بر خود و بر روزگار خود می کنند و گلستان دراین افشاگری چربدست است. سال 1346، به ستوه آمده، رفت تا یکسره از وطن معلوف مهاجرت کند.

ابراهیم گلستان: شب،من نشسته ام دارم تماشا می کنم می بینم که جشن فلانِ...تاج گذاری بود.من بالا آوردم.اصلا literally (=به معنای واقعی کلمه)استفراغ کردم.

مسعود بهنود: شما درحالی که همچین اعتقادی داشتید و همون موقع هم داشتید ولی جامعه روشنفکری چپ زده ایران شما رو...

ابراهیم گلستان:آقا جان من به جامعه روشنفکری اعتقادی ندارم...

مسعود بهنود:...شمارو شریک شاه می دید.

ابراهیم گلستان: خب به جهنم که می دید. حالا هم ببینه، صد سال دیگه هم ببینه.

مسعود بهنود:خب آخه چرا یه کاری کردید شما رو شریک شاه ببینن.

ابراهیم گلستان: من کاری نکردم.اون هم از حماقت خودشونه...زکی!یه کسی داره تو خیابون راه میره حواسش به پاش نیست می افته تو چاله.به من چه مربوطه؟

مسعود بهنود: فکر می کنید چرا این اشتباه رو کردن؟

ابراهیم گلستان:من چه می دونم؟از خودشون بپرسید اگه هنوز بوده باشدشون.

مسعود بهنود (با خنده)نه نیستن...ولی...

گلستان می خندد.


مسعود بهنود (گفتار متن):استودیو گلستان چندتنی را به عالم هنر کشاند و ماندگار کرد.اول از همه فروغ فرخزاد.جز تاثیری که گلستان بر فروغ نهاده است این نکته از چشم ها پنهان نیست که فروغ فرخزاد تنها کسی است که از تازیانه نقد گلستان در امان بوده است.زمستان سال 1346 فروغ دریک تصادف رانندگی درگذشت.من که تنها گزارشگری هستم که درباره مرگ و تشییع جنازه فروغ فرخزاد نوشته ام هنوز نمی دانم چرا در آن گزارش رعایت کردم و نام گلستان را نبردم.نوشته بودم «آن شب سایه مردی از پشت چنارهای گورستان ظهیرالدوله گذشت.»اینک پس از چهل و یک سال می پرسم.


مسعود بهنود: آقای گلستان سخته،برای خودم هم سخته دارم درباره این قضیه صحبت می کنم:بیایید راجع به چیزی که درباره اش حرف نزدید حرف بزنید.یکی تراژدی مرگ فروغه یکی مرگ کاوه.

ابراهیم گلستان: اگر آدم زندگی رو بخواد بشناسه بایستی بدونه که مرگ جز زندگی هست. راه دیگه هم نداره.فقط وقت اش هست که کم و زیاد می کنه،impact اش رو، اثرش رو، والا همینه دیگه.

مسعود بهنود: وقتی که فروغ مرد چیکار کردید؟

ابراهیم گلستان: خوب این چه سوالی هست؟ این چه سوالی هست؟

مسعود بهنود: وقتی کاوه مرد چیکار کردید؟

ابراهیم گلستان: هیچ کاری نکردم. چیکار کردم؟ چیکار بکنم؟ کاری نمی تونم بکنم دیگه. حتی گریه هم نکردم. هنوز هم گریه نکردم. نه دیگه، آخه یعنی چی؟ اصلا چی نداشتم....

مسعود بهنود (گفتار متن): دراین گوشه عالم، در جنوب جزیره انگلستان، در قصری که هیچ شباهتی به غار باباکوهی شیراز ندارد، او همچنان به ایران می نگرد. به نسل هایی که می آیند و گاهی می روند.

مسعود بهنود: به طور کلی،حالا تو جزییات نه، تحولات سی ساله اخیر را دنبال کرده اید.

ابراهیم گلستان: دنبال کرده ام، واضحه دیگه.

مسعود بهنود: و به نظرتون رسیده است که آیا به همون سرعت و شتابی که منتظرید پیش میره؟ اصلا پیش میره؟

ابراهیم گلستان: فراموش نکنید که پیش رفتن ها مقداریش به خاطر هدایت شدن نیست. خود نفس تحول و ترقی و جامعه میخواد که جلو بره و میره جلو.بعضی وقتا این جلو رفتن به صورت منفی جلوه می کنه ولی بازهم جلو رفتن هست دیگه. شما فکر کنید که،فرض کنید،بالاخره در دوره سلطنت می گفتن انقلاب شاه و مردم. این اسم گذاری غلطی هست به هرحال دیگه ولی پیشرفت بود.حالا بعد آمده شاه رفته بیرون،این دستگاه داره کار می کنه دیگه.خوب یه مقدار پیشرفت بود که جلو جنگ با عراق مقاومت کردند.این وحشتناک بود.واین هیچ...درست هست که در دوره روحانی ها و آخوندها و از این حرف ها اتفاق افتاد ولی اقتضای جامعه،اقتضای مردم مملکت این کار رو می خواست. پیش میره. چیزی که من در مورد [اوضاع] فعلی سخت ناراحت هستم اینه که علیرغم درهم پاشیده شدن اون سیستم قدیم دوتا چیز باقی مونده:یکی سیستم قلدری قدیم به صورت دیگه ای باقی مونده،یکی حماقت اشخاصی که خودشون رو روشنفکر حساب می کنن همچنان باقی مونده. یعنی اینا جز این، هر دو دسته،جزاین چیزی به ارث نبردن. جز این عادتی ندارن.روشنفکره همون مزخرفا رو میگه و گیر همون مکافات هایی هست که هست. روشنفکر هم نه که فقط چپ یا راست.هردوشون همینجوری هستن دیگه. راست ها همون مزخرافات رو می گن. منقدا همون حرفا رو میزنن. همون حرف ها رو می زنن، هیچ چیز دیگه ای نمیگن دیگه. هیچ چیز تازه ای توی ذهن اینها نیومده.

مسعود بهنود(گفتار متن):چنین پیداست که گلستان در فیلم ها و قصه های خود به دنبال انسانی والا و پاک می گردد. آیا این انسان واقعیتی خارجی دارد؟

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 14:55 توسط علی خیرخواه| |

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 16:13 توسط علی خیرخواه| |
تا اطلاع ثانوی به روز نخواهم شد .

نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:20 توسط علی خیرخواه| |

در این گیر و دار قدرت سواری و حاشیه سازی ؛ یک خبر کوتاه اعلام میشود که سیف الله داد کارگردان توانای سینمای ایران  از این عالم پر کشید و خبر این عروج در حاشیه گم میشود..راستی چرا اینگونه است کسی توجهی ندارد که امثال داد چه کسی بود چه خدماتی داشت و چگونه زیست و رفت دیشب با یکی از دوستان سینمایی صحبت می کردم . می گفت کاش این روزها کسی از تبار ما سفر آخرت نکند که لای خبر ها گم میشود . و جامعه فراموش کار چنان نامش را می بلعد که گویا کسی نبوده و هنری نداشته چند وقت پیش در برنامه مسابقه تلویزیونی شبکه سوم سیما از دختر خانمی پرسیدند دلشدگان اثر کدامیک از کارگاردانان مطرح سینمای کشور است  دختر خانم بعد از کمی تامل گفت سیروس مقدم نه ببخشید کیومرث پور احمد ..و افسوس عضو تحصیل کرده و به اصطلاح فرهیخته جامعه  اصلا به گوشش نخورده که علی حاتمی که بود و دلشدگان روایت کدام قصه را می سرائید  .دو هفته پیش سفر خانم هوشمند  هم اینگونه اتفاق افتاد کسی التفاتی نمی کند . اصلا سانحه هواپیمای توپولوف مگر چند روز عزای عمومی داشتیم  گاهی در اتوبوس و قهوه خانه مردم به یکدیگر می گویند غربی ها عاطفه ندارند و جامعه سرمایه دار آنها ارزشی برای  انسان قائل نیست ولی جامعه فراموشکار ایرانی  گذشته را ؛ بزرگانش را  و گاهی تاریخ را هضم می کند و وارونه پیش می رود

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 9:26 توسط علی خیرخواه| |

حجت اسلام زم

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 15:26 توسط علی خیرخواه| |