کلمه: مهدی نیاکی
سرزمين
ما سرزمين حادثههاي ناگهان است و ما همه در همين «ناگهاني» زيستهايم و
تجربه آموختهايم و بزرگ شدهايم. از اين رو در جغرافياي بيبرنامهگي و
بينظمي، گاهي حادثههاست که نقشها و تصمیم ها را معين مي کند و در همين
ناگهاني حيرتآور است که «بایدها» و «نبايدها» شکل ميگيرد. ماهها پيش منتقدانه پرسيده بودم: «اکنون و در چنين فضايي چنانچه خاتمي مجاب به ورود به صحنه انتخابات نشود از طبع ظريف و وجود شريفي چون مهندس ميرحسين موسوي کدام کارستاني برآمدني است!»
... و اکنون کارستان او را ميبينيم که تبديل به نماد نسلي شده است که در برابر خوشههاي خشم ايستادهاند. و اين کار حادثههاست. حوادثي که کسي را از روزگارگذراني با کشيدن قلمو بر بوم به متن صحنه منازعات و معادلات سرنوشتساز ميکشد و کاري ميکند که «نبايد» ديروز، «بايد» امروز ميشود.
روزگاري پيش از اين، در برابر ریيسجمهوري بردبار ايستاديم و تندي کرديم و «افشاگري» خواستيم. امروز اما از «افشاگران نابردبار» اندکي آرامش طلب ميکنيم و نميدهند! اين روزهاست که بايد باور کنيم که آرايش سياسي در سرزمين ما دگرگون شده است و اين دگرگوني بيترديد ناشي از رويدادهاي نامنظم با توالي غيرمنطقي است. رويدادهايي که اثراتي عميق برجا گذاشته و چنان شده است که کمتر طايفهاي از طوايف سياسي ايران را ميتوان به نام قديمشان خواند و شناخت.
بيترديد «سوم تير» توالي منطقي «دوم خرداد» نبود؛ اما آنچه رخ نمود تصوير غفلت ما بود و فرجام آن کنارهگيري و قهر که به تاوان آن به آنجا رسيديم که اکنون در آنيم.
در اينجا و اکنون که نسلي خسته و دلزده از صداهاي گوشخراش و فريادهاي جگرسوز و افشاگريهاي فتنهافروز، به متن متين جامعهاي سبزپوش پناه بردهاند تا از هيجان و برافروختگي آن رنگ قرمز تند اندکي بکاهند.
... و اين تاوان ماست که به متوسطی چون خاتمي بسنده نکرديم و نصيحت ناصحان را به رعايت اعتدال نشنیديم و به آنها که شعار «يکسره شدن تکليف» سر دادند گوش سپرديم و اينک دچار شده ایم به جریانی از جریانات طيف متنوع سياسي در ايران و از قضا تندروترين و خشمگينترين آنها!
در اين ميان ايستاديم و نظاره کرديم که صفها چگونه به هم خورد و نسلي اميدوار چگونه سر خورد و بازي هيجان و شتاب و غوغا و هياهو را چه کسي برد؟
امروز چند گام بلند به عقب بازگشتهايم و به جاي مرثيهسازي و خروج از قاعده بازي، چارهاي جز بازگشتن به همان طريق تغيير گام به گام و به تدريج نداريم.
امروز و در اين جاست که ميتوان ديد، دیگر محمد خاتمي (که روزگاري کف مطالبات جنبش اصلاح بود) پذيرفته نميشود. نشانههايی که از صحنه سياسي بر ميآيد اثبات ميکند که حضور موسوي، بزرگترين دليل کنارهگيري خاتمي نبود. تنها بهانهاي شايد ... تا آشکار شود که جنبش اصلاح و نفي خشونت چاره ای جز راه سپردن در مسير آهستگي به ضمانت تداوم و پيوستگي ندارد.
بايد بپذيريم که اولويتها تغيير کردهاند و براي طرح مطالبات ديروز، بايد از کمي پيشتر آغاز کرد. ما باز هم پيش از گفتن «آري»، محتاج تکرار «نه» شدهايم و ... تقصير اين حادثه برگرده همه ماست.
در اين ماهها و روزها حادثهها رخ داد که سرانجام امروز، از ميان آن هم يک تن، و از ميان آن همه رنگ، يک رنگ به نماد ما بدل شده است. نمادی در قامت یک مرد که در برابر هيجان و عصبيت و خشم و اهانت و فرياد و غوغاگري تنها لبخند ميزند. نسل آزرده، راهي جز دفاع از لبخند او ندارد. دفاع از لبخند او که یقین است و باور است به راهي که پيش از يک دهه يش آغاز کرديم.
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت
9:18 توسط علی خیرخواه| |


